تبلیغات
عاشقانه ها : همه چیز از دریچه عشق - سه شنبه ها با حوری یا سه شنبه ها با موری (بخش بیست و سوم)
 
ای عشق همه بهانه از توست ...

سه شنبه ها با حوری یا سه شنبه ها با موری (بخش بیست و سوم)

نوشته شده توسط :مهرداد بهاری
پنجشنبه 14 بهمن 1389-07:55 ق.ظ

حوریاز دیدن حوری داخل اتاق صحیح و سالم در‌جا خشکم زد. چند لحظه بعد به خودم آمدم و گفتم‌: «فیلم سینمایی بود؟ من‌که نصف‌جون شدم.» حوری در حالی‌که می‌خندید گفت‌: «چه‌قدر این لباس بهت می‌آد دکی جون‌؟ فکر کنم این‌جا لقب حکیم‌الدوله رو بهت دادند.»

گفتم‌: «میشه ماجرا‌روبرای من هم تعریف کنی؟چه اتفاقی برات توبالکن افتاد؟ اینجاکجاست‌؟ این دیوونه‌هاکیند؟» حوری که به زورجلوی خنده‌اش رو گرفته بودگفت‌: «باشه عزیزم، بیا اینجا بشین این لباسهای باحال روهم دربیارتابرات تعریف کنم. جونم برات بگه رفته بودم بالکن ببینم صدای چی میاد‌. سه نفر بودند دوتا آقاویک خانم که به‌ نظرروس می‌اومد. گفتم که چکاردارید؟ گفتند یه ماموریت دارندوبایدتورو ازدست یک عده که قراربوده اون شب بلایی سرت بیارندنجات بدند. ماجرا رو برام توضیح دادند و فهمیدم که نیروهای تحت امر معاون اجرایی بهشت هستند قانع شدم که راست می‌گن‌. فکر کردیم و یک سناریو ترتیب دادیم تا نیروهای ویژه‌ی امنیت درگاه (نواد) که فقط در موارد خاص وارد عمل می‌شوند بیایند و تو را به دیار از قلم‌افتادگان ببرند.» جیغ زدم‌: «دیار از قلم‌افتادگان‌؟ این دیگر چه جایی است؟ یعنی این‌ها همه از قلم‌افتاده‌اند‌؟‌ بابا این دم و دست‌گاه باری‌تعالی عجب دیار تو دیاریه. (بقیه در ادامه مطلب)
پس اون موقع که اخوان ثالث می‌گفت‌: خبری نیست مرا‌، نه زیاری نه زدیار و دیاری، خبر داشته که دیار زیاد داریم، حالا دیار عاشقان نداریم که ما بتونیم به سوی آن دیار برویم.» حوری گفت‌: «باز تو طبع شعر و شوخی‌ات گل کرد. معاون اجرایی بهشت اون سه نفر رو مامور مراقبت از تو کرده بود و اونا متوجه توطئه علیه تو می‌شن و ما مجبور شدیم کاری کنیم که تو موقتن از بهشت خارج بشی. متوجه شدی؟» گفتم‌: «وله، راستش رو بگم‌؟ خیلی وقته متوجه‌ی خیلی از ماجراها نمی‌شم، قبلن فکر می‌کردم، وقتی می‌میریم و قیامت می‌شه تکلیف همه معلوم می‌شه و هر کسی یا می‌ره تو صف عذاب و عذاب‌کشی و یا میره تو صف صفا و خوش‌گذرونی. بعد که ما مردیم گفتند: سیستم عوض شده و سهمیه‌بندی شده و به هر کسی بهشت و جهنم می‌رسه، گفتیم: خدا رو شکر. به ما یک روز سهمیه بهشت دادند و بقیه‌اش رو در جهنم عذاب می‌کشیدیم و یا تو برزخ سوال و جواب می‌شدیم. باز هم به همون قانع بودیم. یک روز بهشتمون، تا شما رو دیدیم کوفتمون شد و عاشق شدیم. گفتند: سهمیه‌تون اضافه شده و دایم‌البهشتی شدی خوش‌حال شدیم بعد فهمیدیم که باید ناراحت می‌شدیم، چون تو این مدت یک روز آب خوش از گلویمان پایین نرفته‌. الان هم که از قلم‌افتاده شدیم و در خدمت شما و خیل عظیم ملت خل و چل بلاتکلیف مانده‌ایم. شما بفرمایید ما چه کنیم؟ حالا این توطئه علیه این‌جانب چی بوده‌؟ حتمن آدم مهمی شده‌ام که در بهشت علیه من توطئه می‌کنند؟»

حوری انگار متوجه صدایی از بیرون شده باشه، سکوت کرد و گفت‌: «فعلن تو این‌جا در امانی. من هم پیشت می‌مونم‌. ولی شرمنده هیچ‌کاری باهات نمی‌تونم بکنم چون ما فقط جهت سرویس‌دهی در بهشت ساخته شده‌ایم و خارج از آن‌جا تمام سیستم‌هایمان قفل می‌شود.» گفتم‌: «زکی شانس. خوب من شما رو این‌جا می‌خوام چه‌کار کنم؟ قاب بگیرم؟»  حوری که ناراحت شده بود گفت‌: «مگه تو نگفتی که عاشق شده‌ای‌؟ مگه معشوق رو فقط برای اون کارها می‌خوان‌؟ من رو بگو به‌خاطر تو بهشت رو ول کردم اومدم این‌جا.» من که تازه فهمیده بودم چه گند اساسی زده‌ام مغزم رو به کار انداختم و گفتم‌: «یعنی تو متوجه‌ی لحن شوخی من در گفتن این جمله‌ها نشدی؟ بابا جنبه داشته باش. معلومه که عاشقتم. معلومه که برای من اون کارها اولویت آخره. تو این‌جا باشی من می‌تونم این فضا رو تحمل کنم.» ترفندم جواب داد و اخم‌های حوری باز شد. من هم تو بغلم گرفتمش و بعد‌از کمی ناز و نوازش گفتم‌: «حالا تا کی باید این‌جا بمونیم‌؟ تکلیف شیفت‌های بیمارستانم چی می‌شه؟»

یک‌آن در اتاق باز شد و همون آقای هم‌ولایتی که من اسمش رو اسداله میرزا گذاشته بودم به هم‌راه یک خانم قد بلند که لباس هندی تنش بود وارد اتاق شدند. اسداله گفت‌: «آقای دکتر علی، ایشان خانم سینگ مسوول این دیار هستند‌. ضمن عرض خیرمقدم می‌خواهند چند نکته رو به شما یادآوری کنند.» گفتم‌: «من هم از زیارت ایشان خوش‌حال شدم ایشان هم حوری خانم هستند که قراره فعلن‌ پیش من بمونند.» خانم سینگ که انگلیسی رو با لهجه‌ی غلیظ هندی صحبت می‌کرد، گفت‌: «کدوم حوری خانم؟» نگاه کردم دیدم راست می‌گه حوری در‌کار نیست. گفتم‌: «فکر کنم اینا فقط همون سیستم به درد‌بخورشان از کار می‌افته و بقیه‌ی سیستم‌هاشون مثل ساعت کار می‌کنه.» خانم سینگ رو به اسداله کرد و گفت‌: «این چی می‌گه‌؟» تا اسداله بیاد جواب بده گفتم‌: «می‌فرمودید منتظر صحبت‌های شما هستم‌؟» اون‌ هم نامردی نکرد و شروع کرد به حرافی و نیم ساعت سخن‌رانی در‌خصوص ویژگی‌های این دیار و مقررات آن و ساکنینش‌.

تقریبن نصف حرف‌هاش رو نفهمیدم و نصفه دیگرش هم حواسم به قد و بالاش پرت بود. مثل بز اخفش فقط کله‌ام رو تکون می‌دادم و هیچ سوالی نمی‌کردم تا زودتر تموم کند،  ولی طرف ول‌کن نبود‌. آخر گفتم‌: «ببخشید خانم سینگ، من می‌تونم وسط صحبت شما تا دست‌شویی برم؟» با این حرف اخم‌هایش تو‌ هم رفت و یک چیزی زیرلبی گفت و با عصبانیت از در خارج شد. اسداله میرزا گفت‌: «آخه احمق، این‌چه حرفی بود زدی؟ از فردا باهات لج می‌شه دمار از روزگارت در می‌آره» گفتم‌: «اه‌، ببخشید، راست می‌گی‌ها‌. می‌شه بگی بیاد من از دلش در‌بیارم‌.» اسداله هم بدون خداحافظی و با گفتن این جمله که گیر عجب آدم نفهمی افتادیم‌ها در رو بست و رفت. من موندم و اتاقم در دیار ازقلم‌افتادگان…. (ادامه دارد) دنباله داستان سه شنبه آینده...





نظرات() 


savannawhittenburg.weebly.com
شنبه 14 مرداد 1396 07:36 ق.ظ
Hi, everything is going sound here and ofcourse every one is sharing data,
that's genuinely excellent, keep up writing.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox