تبلیغات
عاشقانه ها : همه چیز از دریچه عشق - سه‌شنبه‌ها با موری یا سه شنبه ها با حوری! (بخش بیست و دوم)
 
ای عشق همه بهانه از توست ...

سه‌شنبه‌ها با موری یا سه شنبه ها با حوری! (بخش بیست و دوم)

نوشته شده توسط :مهرداد بهاری
پنجشنبه 7 بهمن 1389-07:08 ق.ظ

حوریبا شنیدن سهمیه‌ی دایم جهنم یاد اون موقع افتادم که فقط یک روز سهمیه‌ی بهشت‌ رو داشتم و بقیه‌ی‌ اوقات مشغول عذاب کشیدن در جهنم بودم‌. بدنم به انواع عذاب‌ها عادت کرده بود و هفته‌ای شش روز در حال عذاب شدن، خم به ابرو نمی‌آوردم و یه روزی هم که به بهشت می‌رفتم‌، تا قبل از دیدن حوری، خستگی اون شش روز رو از تن به‌در می‌کردم. حالا چند وقت بود که مدام در بهشت بودم و احساس می‌کردم دیگه تحمل عذاب کشیدن رو ندارم‌. تو ذهنم انواع عذاب‌ها رو تصور می‌کردم و پشتم از تصور آن‌ها هم می‌لرزید. به خودم گفتم‌: «دیدی علی پشتت باد خورد و پوست‌کلفتی‌ات رو از دست دادی. گفتم بهشت آخر و عاقبت نداره و همون جهنم پردرد از‌این بهشت بهتره.» (بقیه در ادامه مطلب)
ماشینی که من توش بودم با سرعت زیاد حرکت می‌کرد و پس‌از مدتی توقف کرد. در باز شد و من خودم رو وسط یک باغ درب و داغون جلوی یک‌ ساختمان قدیمی دیدم چند چراغ پرنور محیط باغ و جلوی ساختمان رو روشن کرده‌ بودند. با خودم گفتم‌: «این‌جا دیگه کدوم قسمت بهشته؟» به همه‌جا می‌خوره غیر از بهشت. بیش‌تر شبیه باغ‌های اطراف «شهریاره» که زن‌های قربانی تجاوز رو اون‌جا می‌بردند. من‌رو به داخل ساختمان بردند و با کمال تعجب، با فضایی بسیار تمیز و شیک شبیه قصر پادشاهان قدیمی مواجه شدم‌. یاد سریال «لاست» افتادم‌. گفتم نکنه این‌جا هم «جیکوب» دارند و کسی به ما چیزی نگفته. حتمن الان سر و کله‌ی «جان ‌لاک و بلک ‌اسموک» پیدا می‌شه. تو همین فکرهای الکی بودم که سروکله آدمی پیدا شد که لباس‌هایی شبیه عصر قاجار تنش بود‌. گفت: «حضرت والا فرمودند ایشان را به طبقه بالا ببرید.» گفتم: «جان؟ حضرت والا؟ آقا‌محمد‌خان یا ناصرالدین‌شاه؟» با پس‌گردنی یکی‌ از ماموران به‌سمت طبقه‌ی بالا حرکت کردم و اون‌جا راه‌رویی را دیدم که مثل هتل‌ها، اتاق‌ها‌ی زیادی در دوطرفش وجود داشت. من‌را داخل یکی از‌ اون اتاق‌ها انداختند و رفتند. یک اتاق سه در چهار تر و تمیز با وسایل کامل زندگی.
حوری22-1

منتظر آمدن پادشاهی، وزیری، پیش‌کاری، چیزی بودم. یک‌ساعت گذشت ولی خبری نشد. جرات کردم و دست به دست‌گیره‌ی در زدم. با کمال تعجب دیدم در بازه و دزدکی به بیرون اتاق سرک کشیدم. راه‌رو سوت و کور بود و هیچ صدایی نمی‌اومد. با ترس و لرز وارد راه‌رو شدم و به‌طرف انتهای آن حرکت کردم‌. در همه‌ی اتاق‌ها بسته بود. کف راهرو موکت‌شده و بسیار تمیز بود. یک‌دفعه همون مردی که لباس‌های عهد قاجار تنش بود، در یک اتاق رو باز کرد و تا چشمش به من افتاد مثل جن‌زده‌ها گفت: «ای ننه، تو این‌جه گوه کی رو موخری؟» «تو این‌جا گوه کی رو می‌خوری؟» از لهجه‌ی خراسونی‌اش متوجه شدم که هم‌ولایتی است. گفتم: «چطوری عمو؟ این‌جا کجاست هم‌شهری؟ تو چرا هم‌چین لباسی تنت کردی؟ حضرت والا کیه؟» حرفم رو قطع کرد و با همون لحن زمان ورود گفت:« این‌جا چه می‌کنید‌؟ تا به شما فرمان جدیدی داده نشده است حق خروج از سرای‌تان را ندارید. سوال‌های اضافی هم موقوف.  و‌گرنه…

گفتم: «ای‌ بابا‌، این‌چه بهشتی شد‌؟ همش تهدید و همش محدودیت‌. اگه این‌کار رو بکنی‌. اون‌کار رو نباید بکنی‌. البته فکر کنم بیش‌ترش در مورد من صدق می‌کنه. شما چی‌فکر می‌کنی اسداله میرزا؟ طرف رنگش قرمز شد و گفت: «جناب آقای دکتر‌علی، شما بسیار پررو تشریف دارید. اولن من با کسی شوخی ندارم و شما حق ندارید من‌را مسخره کنید. ثانین این‌جا بهشت نیست؟» برق از کله‌ام پرید و پرسیدم: «پس کجاست؟ من همین چند دقیقه قبل بهشت بودم. جهنم رو هم که خوب می‌شناسم. برزخ رو هم که دیده‌ام. نکنه این‌جا دیار مفلوک‌ها است؟» با تته‌پته گفتم: «نکنه یه‌وقت دیار سکون که می‌گفتن آخر جهانه همین جاست؟ جون‌ من، جون من بگو دارم سکته می‌کنم.» بنده‌ی خدا انگار که من با دیوار حرف می‌زنم سرش رو پایین انداخت و رفت داخل یه اتاق دیگه و در رو بست.
حوری22-2

ماجرای این باغ و این ساختمان عجیب و این اتاق‌ها و این هم‌شهری‌مان این‌قدر مشکوک و سوال‌برانگیز شده بود که هم ترسم زیاد شده بود و هم داشتم از فضولی و کنجکاوی که در اتاق‌های دیگه چه اتفاقی داره می‌افته می‌مردم. دوباره به اتاق خودم برگشتم و روی‌تخت ولو شدم‌. احساس گرسنگی کردم. در یخچال رو باز کردم و دیدم غذا آماده است‌. ظرف غذا رو داخل مایکروفر گذاشتم و یک وعده غذای لذیذ گرم با دسر و نوشیدنی که تو یخچال بود خوردم. بعد از غذا چشم‌هایم سنگین شد و روی تخت با همون لباس‌هایی که تنم بود خوابم برد. با صدای رفت‌و‌آمد آدم‌ها از خواب بیدار شدم. توی باغ روی چمن‌‌ها خوابیده بودم چند لحظه‌ای فکر کردم تا ماجراهای شب قبل یادم اومد. دیدم لباس‌هایی شبیه اون هم‌ولایتی که دیشب دیدمش، تنمه. گفتم: «چه‌طور این‌ها لباس‌های من‌رو عوض کردند و من‌رو آوردند تو باغ که من نفهمیدم، نکنه بهم تجاوز…» فوری خودم رو معاینه کردم و از سلامت قسمت‌های تحتانی مطمئن شدم. دوروبرم رو نگاه‌ کردم‌. مثل فیلم‌های سینمایی یه‌سری آدم با لباس‌های عجیب و غریب توی باغ این ور و اون‌ور می‌رفتند. لباس‌های قدیمی ایرانی تا لباس‌های یونان‌باستان و لباس‌های اروپای قرن نوزدهم. چند نفر هم لباس اسپورت مارک‌دار جدید تنشون بود. از‌جا بلند شدم و دنبال تنها آشنا که شب قبل دیده بودمش گشتم. اون‌هایی که لباس‌هایی غیر از مدل لباس‌های من تنشون بود فارسی صحبت نمی‌کردند معلوم شد که بر اساس ملیت‌شون لباس قدیمی‌هاشون رو پوشیدند و یا بهشون پوشوندند.

ازیک‌نفرشون به انگلیسی پرسیدم: «اینجاکجاست؟» گفت: «قبرستون. خاکتون کردندیا خاکتون کنیم؟» با خودم‌ گفتم: «این‌چرا این‌جوری جواب داد.» حرکات و رفتارهایشان طبیعی نبود. حرف‌زدنشون هم یه جوری بود. یک‌آن به ذهنم رسید، نکنه این‌جا تیمارستان بهشت باشه؟ لباس‌های گل‌و‌گشاد رو جمع کردم تا زیر‌پام گیر نکنه و به‌سمت ساختمان وسط باغ که دیشب من‌رو اون‌جا بردند شروع به دویدن کردم. یه‌آن دیدم همه‌ی اونایی که تو باغ بودند دارن دنبالم می‌دوند. داشتم از ترس سکته می‌کردم. هر‌جور بود خودم رو زودتر از اون‌ها به داخل ساختمون قدیمی رسوندم و فوری به طبقه‌ی بالا رفتم. در اتاقی که دیشب در اون‌جا خوابم برد رو باز کردم که چشمم افتاد به جمال بی‌مثال حوری که روی تخت نشسته بود و داشت به من می‌خندید…. (ادامه دارد) دنباله داستان سه شنبه آینده...





نظرات() 


foot pain essential oil
سه شنبه 6 تیر 1396 06:52 ق.ظ
Inspiring story there. What occurred after? Take care!
ameblo.jp
سه شنبه 2 خرداد 1396 11:17 ق.ظ
You are so interesting! I do not suppose I have read through a single thing like
that before. So good to find somebody with some original thoughts on this subject matter.
Really.. many thanks for starting this up. This website is something
that is required on the internet, someone with a bit of originality!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox