تبلیغات
عاشقانه ها : همه چیز از دریچه عشق - سه‌شنبه‌ها با موری یا سه شنبه ها با حوری! (بخش هجدهم)
 
ای عشق همه بهانه از توست ...

سه‌شنبه‌ها با موری یا سه شنبه ها با حوری! (بخش هجدهم)

نوشته شده توسط :مهرداد بهاری
پنجشنبه 9 دی 1389-07:26 ق.ظ

حوریباترس ولرز گفتم‌: «ببخشید شما این‌جا چه کار می‌کنید؟» مرد آمریکایی بدون این‌که به من نگاه کنه گفت‌: «ماهم می‌تونیم همین سوال رو از شما بپرسیم چون تا جایی که یادمون می‌آد روزهای زیادی در کنارهم درجهنم بودیم‌.» گفتم: «بعله شما درست می‌فرمایید من سهمیه بهشت یک روز در هفته داشتم که اخیرن بعد از به وجود آمدن یک رشته ماجراهای عجیب و غریب که شاید همه‌اش را نتوانم به انگلیسی برایتان بگویم سهمیه‌ام تمدید شده و تمام هفته در بهشت ماندگار شده‌ام.» مرد انگلیسی گفت: «البته در اورژانس بیمارستان بهشت هم کار می‌کنید و مسوول هم شده‌اید. ضمنن پارتی کلفتی هم به نام معاون اجرایی بهشت دارید.» (بقیه در ادامه مطلب)
دیدم از قرار معلوم تنها کسی که از ماجراهای من خبر ندارد خواجه حافظ شیرازی است‌. گفتم: «معذرت می‌خوام. اینارو کی به شما گفته؟» زن روس به حرف آمد و با انگلیسی شکسته بسته گفت‌: «اختیار دارید آقای دکتر‌؟ شما از راننده‌های خط ترانسفر بهشت – جهنم هم بپرسید ریز ماجراهای شما را در جریان هستند. البته ما هم به منظور خاصی این‌جا هستیم و ماموریتی از طرف معاونت اجرایی بهشت برای ما تعریف شده که هفته‌ای یک روز باید با این شکل و شمایل در این‌جا باشیم.» گفتم‌: «می‌تونم بپرسم چه ماموریتی؟» مرد انگلیسی جواب داد‌: «ممکن است بعدن خودتون مطلع شوید. فعلن ما نمی‌تونیم در مورد جزییات با شما صحبت کنیم.»
ماشین درباز
صحبت که به اینجارسیدماشین جلوی درب اصلی بیمارستان توقف کرد و من از آن‌ها خداحافظی کردم و واردبیمارستان شدم. سوالهای زیادی توی ذهنم ایجاد شده بود و با خودم گفتم این دفعه که نازنین رو دیدم از او در مورد ماموریت این آدم‌های عجیب و غریب سوال می‌کنم. شیفت ظهر ساعت یک شروع می‌شد و من ساعت ۱۰ صبح با بیمارستان رسیده بودم‌. نمی‌دونم چه‌طور شد که دیدم جلوی میز منشی مدیریت بیمارستان ایستاده‌ام و دارم تقاضای وقت ملاقات با مدیر بیمارستان را می‌کنم. دکتر مسعودی با اکراه من را پذیرفت و من وارد اتاق او شدم.

همان ‌طوری‌که سرش پایین بود پرسید: «خوب آقای دکتر کاری داشتید‌؟ زودتر بگویید که جلسه دارم.» می‌دانستم که می‌خواهد هر جور که هست مرا دست به سرکند و از شر من راحت شود. من هم لجبازی‌ام گل کرد و شروع کردم به اراجیف بافتن و الکی حرف زدن‌. از همه چیز و همه کس حرف‌های مربوط و نامربوط را پشت سرهم می‌گفتم و در حالی‌که داشتم زیر چشمی تغییر رنگ صورت دکتر مسعودی را می‌دیدم ته دلم از کار خودم ذوق می‌کردم. یک دفعه یاد حرف‌های نازنین افتادم که از من خواسته بود دست از کارهای قبلی خود بردارم.

صحبت‌ام را قطع کردم و بعد از کمی من و من گفتم‌: «ببخشید آقای دکتر. من می‌خواستم شما زحمت بکشید و یک شرح وظایف مکتوب برای من آماده بفرمایید تا من کم‌تر مزاحم وقت شما بشوم.» دکترمسعودی که دیگر از شدت خشم گوش‌هایش هم قرمز شده بود گفت‌: «خوب پسر خوب این دوجمله رامی‌توانستی ازپشت تلفن هم بگویی واینقدروقت واعصاب مرا خراب نکنی.» خودم را کنترل کردم و گفتم‌: «من عذر‌خواهی می‌کنم شما به بزرگواری خودتان ببخشید.» چشم‌های دکترمسعودی داشت ازحدقه درمی‌آمد و گفت‌: «ازکی تابه حال آقای دکتر عذر‌خواهی هم یاد گرفته‌اند؟» از دهان پرید که‌: «از ۵ دقیقه پیش تا حالا.» و فوری جلوی دهانم را گرفتم . دکتر مسعودی دوباره عصبانی شد و داد زد: «فکر کنم باید یک نفر را استخدام کنیم تا مواظب دهان شما باشد چون از قرار معلوم شما کنترلی روی گفته‌هایتان ندارید. می‌خواستم بگویم عمه‌ات کنترل ندارد که به زور جلوی خودم را گرفتم‌.» با خودم فکر کردم چه‌قدر سخت است آدم از حال‌گیری و سر به سر گذاشتن بقیه دست بکشد خودش یک عذاب تمام عیار است‌.

به عنوان جمله آخروبرای اینکه سوتی دیگری ندهم گفتم‌: «فرمایش نداریدمن بااجازه ازحضورتان مرخص می‌شوم‌.» بدون این‌که منتظر جوابش شوم از اتاق مدیر خارج شدم و به سمت اورژانس راه افتادم. اورژانس خلوت خلوت بود و پرنده پر نمی‌زد. گفتم بهتر است اول ببینم امروز شیفت صبح کدام هم‌کار در اورژانس است تاهم با او آشناشوم وهم کمی درموردکارهای روتین اورژانس از او اطلاعات بگیرم. ازمنشی سراغ پزشک کشیک راگرفتم و گفتند که در اتاق ویزیت می‌باشند. بدون در زدن درب اتاق ویزیت را باز کردم که با صحنه عجیبی روبه‌رو شدم . هم‌کار محترم پزشک کشیک یکی از پرستاران را محکم در بغل گرفته بود و سخت مشغول معاشقه بود.
دختروپسر لب میگیرند
وقتی چشمشان به من افتاد هرکدام به یک طرف پریدند و صورتشان مثل لبو سرخ شد. با خون‌سردی گفتم: «ادامه بدهید لطفن. چند وقتی است فیلم غیر‌مجاز نگاه نکرده‌ام‌. راستی آقای دکتر مگر شما دسترسی به حوری‌تان مسدود شده است؟» دکتر کشیک نگاهی به من انداخت و گفت‌: «نه قربانت برم علی جان. این‌جا همه حوری‌اند اگر قدر بدانی.» گفتم: «ببخشید شما ؟» گفت‌: «از بچه‌ها شنیده بودم مسوول جدید اورژانس از بروبچه‌های مشهده. ولی اصلن یک درصد هم فکر نمی‌کردم که توی پدرسوخته را به بهشت راه بدهند تا این‌که مسوول اورژانس بهشت هم بشوی؟ راستش را بگو مخ کی رو زده‌ای حاج علی آقا؟»

پرستار بیچاره که زبانش بند آمده بود همان‌طور که سرش را پایین انداخته بود از اتاق خارج شد و من به چهره هم‌کار و دوست قدیمی دقیق شدم تا ببینم که آیا اسمش یادم می‌آید؟ از بریدگی زیر گردنش همه چیز به خاطرم آمد: «اه. رضا تویی؟ ای ول. چه‌قدر خوشحال شدم دیدمت. خیلی دلم برات تنگ شده بود. چه‌قدر قیافه‌ات عوض شده. البته من بعد از فارغ‌التحصیلی دیگه ندیده بودمت.» رضا‌، دوست قدیمی‌ام توی دانشگاه بود. با هم خیلی شرارت کرده بودیم و از کارهای هم‌دیگه در زمان دانشجویی خبر داشتیم. رضا گفت: «علی خیلی عجیبه. من فکر می‌کردم تو مهمون دایم جهنم باشی . آخه خیلی ازت ماجرا شنیده بودم اون دنیا. نکنه رفتی کامپیوتر عالم رو دستکاری کردی تا همه کارهای خلافت رو پاک کنه‌؟»

گفتم: «همه چرافکرمی‌کنندمن بدم‌؟ به خدامن یک روزسهمیه بهشت داشتم. بعدشدسه روز و حالا شدهمه هفته. این روبه ما نمی‌تونین ببینید.» گرم صحبت با رضا شده بودم که یک دفعه در اتاق ویزیت با لگد بازشدویک غول بیابونی در حالی‌که نعره می‌زد وارد اتاق شد و گفت‌: «مسئول این خراب شده کدوم خریه؟ گفتندتواین اتاقه‌؟»....(ادامه دارد) دنباله داستان سه شنبه آینده...




نظرات() 


chocolate
سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 09:41 ب.ظ
Howdy! This post could not be written any better!
Reading through this post reminds me of my previous roommate!
He always kept talking about this. I most
certainly will send this post to him. Fairly certain he'll have a good read.
Thank you for sharing!
jovanhauen.hatenablog.com
شنبه 14 مرداد 1396 06:27 ق.ظ
Incredible points. Sound arguments. Keep up the amazing effort.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox