تبلیغات
عاشقانه ها : همه چیز از دریچه عشق - «هیئت عزاداران مست»
 
ای عشق همه بهانه از توست ...

«هیئت عزاداران مست»

نوشته شده توسط :مهرداد بهاری
دوشنبه 29 آذر 1389-02:13 ق.ظ

هنوز خیابونا به حدی شلوغ نشده که نشه تردد کرد. تازه دارن چادرا و داربستای عزاداری رو توی خیابونا علم می‌کنن. همه جوونن و اکثرن لباس مشکی پوشیدن.

ساعت یازده نیمه شبه. محله‌های جنوب شهر دسته‌های عزاداری بیش‌ترن. از سمت خیابون سپه که وارد سلسبیل می‌شی ناگهان ترافیک شروع می‌شه. می‌شه حدس زد برای چیه. دوستم پشت فرمونه. بهش می‌گم صدای ضبطش و کم کنه درست نیست. اصلن توجهی بهم نمی‌کنه و با محسن نامجو هم‌کلام می‌شه که: « بگو بگو، که چکارت کنم؟ بگو…»

صدای ضبط و کم می‌کنم. نگاهی بهم می‌کنه، صدای خوندنش کم می‌شه و روشو می‌کنه سمت شیشه و شیشه رو می‌ده پایین. داد می‌زنه‌: « آقا خیلی طول می‌کشه این داربست و ببرین کنار… ملت عجله دارن» (بقیه در ادامه مطلب)

می‌گم: «‌بابا این محله همینه، صبر کن ما که عجله نداریم. می‌خوایم دور بزنیم تو خیابونا دیگه … چه کاریه اعصابمونو خورد کنیم.»

شیشیه رو می‌ده بالا و می‌گه‌: «‌همش تقصیر توئه.. این‌جام محله است رفتی خونه خریدی؟» می‌خندم و هیچی نمی‌گم.

راه برگشت هم نداریم. پشت سرمون کلی ماشین ایستاده که اونام بیچاره‌ها ماشین و خاموش کردن و یا توی ماشیناشون نشستن یا پیاده شدن و دارن کمک می‌کنن که زورتر از این مخمصه خلاص شیم.

میانگین سنی کسایی که دارن داربست و جفت و جور می‌کنن به بیست و پنج سال هم نمی‌رسه. هیکلای نهیفی دارن و حسابی جو گیر شدن و انگار که بالا بردن داربست شبیه اجرای مسابقات المپیک در حضور هزاران نفره براشون. داد می‌زنن و هرکسی سعی می‌کنه بگه من فرد شماره یک این دار و دسته‌ام و به من توجه کنین.

زمان طولانی شده. دوستم با عصبانیت در ماشین و باز می‌کنه و پیاده می‌شه و چیزی نمی‌گذره که عصبانی‌تر بر می‌گرده و می‌گه: «‌بابا اینا همه مستن، شانس بیاریم تا نیم ساعت دیگه بتونیم از این‌جا فرار کنیم و گرنه اصلن حالی شون نیست. گرم گرمن.»

هنوز توی ماشین نشسته و حرفش تموم نشده که یکی از میله‌های کلفت داربستی که دو نفر از دوطرف خیابون سعی داشتن ببرنش بالا میفته روی سقف یه ماشین پژو 206 و صداش کل خیابونو بر‌می‌داره.

راستشو بگم حسابی ترسیدم. حسابی. وقتی دوستم گفت همشون مستن و ساعت هم یازده و نیم شب باشه ترس هم داره. شیشه خودم رو هم می‌دم بالا که صدای فحشا و دعوا‌ها نیاد توی ماشین. دوستم پیاده می‌شه. دختره ولی از اون چشم سفیدایی که نمی‌شه روی رفتارش حساب کرد. حس عقل کل بودن بهم دست می‌ده و برای برگردوندن دوستم هم که شده از ماشین پیاده می‌شم.
عزاداران مست
نیازی نیست دعواهای خیابونی رو براتون شرح بدم. همه به هم فحش می‌دن. هیچ‌کس نمی‌دونه کی به کیه. راننده ماشین 206 یه مرد مسن که خشم و عصبانیت توی صداش موج می‌زنه. زن و بچش توی ماشین نشستن و دخترش داره آروم گریه می‌کنه و مادرشو بغل کرده. ترس توی چشمای طفل معصوم موج می‌زنه. پدرش به زمین و زمان فحش می‌ده. به عزادارا به امام حسین به خدا و …

نگاهی به ماشینش می‌کنم و می‌بینم حق داره. شیشه جلو و عقب کاملن له شده شیشه جلو ریخته پایین ولی شیشه عقب هنوز سر جاشه اما له شده.

بچه بیچاره چشماشو بسته و مادرشو بغل کرده و گریه می‌کنه. زن هم آروم اشک می‌ریزه و حتا پیاده هم نمی‌شه. می‌رم جلو و بهش می‌گم: «‌خانم شیشه عقب هم ممکنه بریزه داخل ماشین بیاین پایین.»

- « هوا سرده می‌ترسم بچم سرما بخوره»

- « سرما نمی‌خوره. من الان براش یه سویی‌شرت می‌آرم»

می‌رم و از صندوق عقب ماشین سویی‌شرت خودم و می‌آرم و می‌دم به مادره‌. بچه انگار آروم شده باشه، حرف مادرش و گوش می‌کنه و خودشو می‌پیچه توی لباس گرم و پیاده می‌شه. پدرش هنوز نمی‌دونه باید چکار کنه. سر و کله آژیر پلیس هم پیدا می‌شه. تعداد قهرمانای المپیکی که تا ده دقیقه قبل به پونزده، شونزده نفر می‌رسید الان رسیده به چهار، پنج نفر. همه فرار کردن و فکر کنم مثلن عقلاشون موندن.

بچه ماشین پلیسو که می‌بینه دوباره خودش و مچاله می‌کنه توی آغوش مادرش. دوستم جلوی جلوی وایساده و داره به رییس هیت می‌گه یه جوری حالا این داربست و کنار ببرین بزارین ماشینا رد شن تو رو خدا. بعدشم می‌فهمه این آدم رییس هیت نیست.

همه درگیر دعوا و فحش دادنن. پلیس از ماشینش که پیاده می‌شه همه ساکت می‌شن الا راننده ماشینی که ماشینش خورد و خاکشیر شده.

هنوز توضیحات‌ راننده برای اتفاقی که افتاده شروع نشده که جناب سروان به درجه‌دار دیگه‌ای که هم‌راش دستور می‌ده هر سه چهار نفر که مستن و ببره توی ماشین و قبلش می‌خواد از همشون که راه و باز کنن تا ماشینا حرکت کنن و برن. دوستم بیش‌ترین کسیه که خوش‌حالی می‌کنه و از جناب سروان تشکر. جناب ‌سروان که فامیلیش و روی لباسش «‌احمدی» نوشته مدام اظهار تاسف می‌کنه که هیت عرق خورای امام حسین عزاداریا رو به گند کشیدن.

رییس هیت بنا به گفته آدمایی که اون‌جا وایسادن و تماشا می‌کنن هیچ کدوم از این جوونا نیست و رفته امشب بیمارستان برای زایمان دخترش. به بچه‌های هیتم گفته که داربستارو ببرن بالا و باز بنا به اظهارات مردمی که ایستاده بودن آدم مسن و جا افتاده‌ای هست ولی خیلی هم باجی به این نوچه‌هاش نمی‌ده و این بار چندمیه که توی چند سال اخیر، هر سری به شکلی مردم ناراضین از کارای این هیت. راه باز می‌شه و با سرعت می‌آم توی ماشین و حرکت می‌کنیم. به دوستم می‌گم: «بسه دیگه خیلی خوش گذشت بریم خونه دیر‌وقته.»

یادم می‌آد سویی‌شرتمو از بچهه نگرفتم. به دوستم می‌گم دور بزنه و برگرده و اونم در جواب می‌گه اگر سویی‌شرت که هیچی ماشینو هم جا گذاشته بودیم من دیگه بر نمی‌گردم توی یه مشت لات عرق‌خور. خودمم که فکر می‌کنم  می‌بینم راس می‌گه. چهره بچهه می‌آد توی ذهنم که عین بارون بهار اشک می‌ریخت و مادره که خیلی ترسیده بود و پدره که هرچی بگه حق داره و عزاداری به شیوه آدمای مست و …. دیر وقته کاش اصلن از خونه بیرون نیومده بودیم. دوستم می‌زنه تراک قبلی و نامجو می‌خونه که: «بگو … بگو. .. که چکارت کنم بگو …»

صندلی و می‌دم عقب و باهاش هم‌خونی می‌کنم… .





نظرات() 


What is a heel lift?
شنبه 25 شهریور 1396 05:07 ب.ظ
Howdy! This is my first visit to your blog!
We are a group of volunteers and starting a new
initiative in a community in the same niche. Your blog provided us valuable information to work on. You have done a wonderful job!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox