تبلیغات
عاشقانه ها : همه چیز از دریچه عشق - اعدام به روایت عمو شلبی (شل سیلور استاین)
 
ای عشق همه بهانه از توست ...

اعدام به روایت عمو شلبی (شل سیلور استاین)

نوشته شده توسط :مهرداد بهاری
دوشنبه 1 آذر 1389-05:07 ق.ظ

اعدام
شاید درباره‌ی این آدم کم‌تر از هر آدم مشهور دیگه‌ای تو دنیا بشه مطلب پیدا کرد، عجیب نیست؟ راستش نه، چون خودش این‌جوری می‌خواست. خوب که فکر می‌کنین می‌بینین در واقع اهمیتی هم نداره، برای آدمی مثل «شل‌سیلور‌استاین» یا همون‌طور که خیلی‌ها می‌شناسنش و بهش معروفه «عموشلبی» زیاد مهم نبود که اهل کجاست، کی به دنیا اومده و چه جوری می‌خواد بمیره، چون بالاخره به قول خودش «…..در نهایت، خواه نا‌خواه می‌میری.
پس بهتره حالا که زنده هستی از زندگی لذت ببری قبل از این‌که غزل خداحافظی رو بخونی، چون بالاخره، در آخر کار می‌میری.»  اگر فکر کردین این که کجا دانش‌گاه رفته یا نرفته و چه رشته‌ای تحصیل کرده واسه شناختنش مهمه بازم اشتباه کردین، اون تو هر دانش‌گاهی که وارد شده نصفه‌نیمه ولش کرده، چون خودش معتقد بوده که همه‌ی اینا وقت تلف کردن بوده و بهتر بوده به جای اینا می‌رفته و جاهای بیش‌تری رو تو دنیا می‌دیده. (بقیه در ادامه مطلب)
دار2
«شل‌سیلوراستاین» در نوشته‌هاش سعی می‌کنه دنیا رو با نگاه خودش ببینه و واسه همینه که کارایی که برای بچه‌ها هم می‌نویسه با بقیه فرق داره و تازه اصلن معلوم هم نیست واسه بچه‌هاست یا بزرگ‌ترا. همینه که باعث می‌شه هنوز خیلی‌ها خریدن و خوندن کتابای اونو برای فرزندانشون درست ندونن، اما اهمیتی داره؟ نه. چون هر روزه میلیون‌ها آدم تو دنیا آثارشو می‌خونن و با اون زندگی می‌کنن. من فکر می‌کنم که نوشته‌های «سیلوراستاین» نه غیرمتعارفن و نه خلاف عرف جامعه، اونا فقط طبیعی هستن، مثل خود زندگی. بچه‌ها تو داستانای اون بچگی و بازی‌گوشی می‌کنن و شربازی از خودشون در می‌آرن و بعضی‌وقتا بدجنسی، اما همه‌ی اینا طبیعت واقعی کودکیه. «شل» عاشق زندگی بود، همون جوری که هست نه اونجوری که سعی می‌شه نشون داده بشه. شاید به همین علته که اون تعریف متفاوتی و جدیدی از همه چیز به ما می‌ده، از تولد و کودکی و فقر گرفته تا جنگیدن، کشتن، عاشق‌شدن و حتا مردن.
راستش چیزی که بهانه‌ای شد برای نوشتن از سیلوراستاین این بود که دی‌روز خوندم که دوباره هوس کردن که «سکینه‌محمدی» رو اعدام کنن و بعد چند ساعت بعدش یکی دیگه می‌آد می‌گه نه هنوزمعلوم نیست. داشتم با خودم فکر می‌کردم که عجیبه، یه جوری از اعدام یک آدم صحبت می‌کنن که انگارنه انگارکه این یک انسانه باتمام آرزوهاو رویاهاش، به سادگی حکم صادر میکنن و روز بعد عوضش می‌کنن، نمی‌گن این زن بدبخت روزی هزاربار می‌میره و زنده می‌شه؟ نمی‌گن این‌جور زندگی، براش هزار بار از مرگ بدتره؟ به این چیزا فکر می‌کردم که به‌طور اتفاقی برخوردم به شعری از سیلوراستاین در مورد آخرین لحظات زندگی یه محکوم به اعدام و دیدم به نظرم هیچ‌‌کسی تا حالا این‌قدر زیبا و دردناک اونو توصیف نکرده. همه‌ی این خطوط رو نوشتم برای این‌که به نویسنده‌ی این شعر ادای احترامی کرده باشم و نوشتن زندگی‌نامه‌ی مفصل اون رو می‌ذارم برای یه وقت دیگه. شاید روزی که خواستم خبر آزادی سکینه‌محمدی و یا یک محکوم به اعدام دیگه رو بنویسم.

دار1

و حالا شعر شل‌سیلوراستاین:

«چوبه دار برپا می‌کنند، بیرون سلولم.
25دقیقه وقت دارم.
25 دقیقه دیگر در جهنم خواهم بود.
24 دقیقه وقت دارم .
آخرین غذای من کمی لوبیاست.
23 دقیقه مانده است.
هیچ‌کس نمی‌پرسد چه احساسی دارم .
22 دقیقه مانده است.
به فرمان‌دار نامه نوشتم، لعنت خدا به همه‌ی آن‌ها .
آه … 21 دقیقه دیگر باید بروم .
به شهردار تلفن می‌کنم، رفته ناهار بخورد .
بیست دقیقه دیگر وقت دارم .
کلانتر می‌گوید، پسر، می‌خواهم مردنت را ببینم.
نوزده دقیقه مانده است .
به صورتش نگاه می‌کنم و می‌خندم … به چشم‌هایش تف می‌کنم .
هجده دقیقه وقت دارم .
رییس زندان را صدا می‌زنم تا بیاید و به حرف‌هایم گوش بدهد.
هفده دقیقه باقی است .
می‌گوید، یک‌هفته، نه، سه‌هفته دیگر خبرم کن .
حالا فقط شانزده دقیقه وقت داری.
وکیلم می‌گوید‌، متاسفانه نتوانستم کاری برایت انجام دهم.
م م م … پانزده دقیقه مانده است .
اشکالی ندارد‌، اگر خیلی ناراحتی بیا جایت را با من عوض کن .
چهارده دقیقه وقت دارم .
پدر روحانی می‌آید تا روحم را نجات دهد،
در این سیزده دقیقه باقی مانده .
از آتش و سوختن می‌گوید‌، اما من حس می‌کنم که سخت سردم است .
دوازده دقیقه دیگر وقت دارم .
چوبه‌ی دار را آزمایش می‌کنند. پشتم می‌لرزد .
یازده دقیقه وقت دارم .
چوبه‌ی‌دار عالی است و کارش حرف ندارد.
ده دقیقه دیگر وقت دارم .
منتظرم که عفوم کنند … آزادم کنند .
در این نه دقیقه‌ای که باقی مانده .
اما این که فیلم سینمایی نیست، بلکه … خب، به جهنم .
هشت دقیقه دیگر وقت دارم .
حالا از نردبان بالا می‌روم تا بر سکوی اعدام قرار گیرم .
هفت دقیقه دیگر وقت دارم .
بهتر است حواسم جمع قدم‌هایم باشد و گرنه پاهایم می‌شکند .
شش دقیقه دیگر وقت دارم .
حالا پایم روی سکوست و سرم در حلقه دار …
پنج دقیقه دیگر باقی است .
یالا عجله کنید‌، چیزی بیاورید و طناب را ببرید .
چهار دقیقه دیگر وقت دارم .
حالا می‌توانم تپه‌ها را تماشا کنم‌، آسمان را ببینم .
سه دقیقه دیگر باقی مانده .
مردن، مردن انسان، به راستی نکبت‌بار است .
دو دقیقه دیگر وقت دارم .
صدای کرکس‌ها را می‌شنوم … صدای کلاغ‌ها را می‌شنوم .
یک دقیقه دیگر مانده است .
و حالا تاب می‌خورم و می ی ی ی ی روم م م م م ..

شعر: بالاخره می‌میری




نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox