تبلیغات
عاشقانه ها : همه چیز از دریچه عشق - سه‌شنبه‌ها با موری یا سه شنبه ها با حوری! (بخش یازدهم)
 
ای عشق همه بهانه از توست ...

سه‌شنبه‌ها با موری یا سه شنبه ها با حوری! (بخش یازدهم)

نوشته شده توسط :مهرداد بهاری
چهارشنبه 19 آبان 1389-04:20 ق.ظ

حوریداشتم به حرف اون بنده خدا که من رو ازبازداشتگاه بهشت ترسانده بود شک می‌کردم چون یک‌ساعتی بود که همه‌جا رو گشتم و غیر از امکانات و شرایط فوق‌العاده رفاهی و تفریحی هیچ چیز دیگری پیدا نکردم‌. فقط ورودی اتاقی را دیدم که رویش تابلوی ورود مطلقن ممنوع نوشته شده بود و هیچ کس را هم نمی‌گذاشتند به آن نزدیک شود. از هر کی پرسیدم در آن‌جا چه خبر است کسی جواب درست حسابی نمی‌داد. (بقیه در ادامه مطلب) ناگهان اسم مرا صدا زدند. به دفتر بازداشت‌گاه رفتم‌. افسر مربوطه پرونده مرا نگاهی کرد و پس از کلی مقدمه گفت‌: «خوب آقای دکتر شما سابقه خوبی از دریافت انواع عذاب‌های سنتی و مدرن در جهنم دارید و حالا نوبت این است که کمی از مزه تنبیه‌های بهشتی را هم بچشید.» اصرار داشت برای عذاب‌هایشان اسم تنبیه را بگذارد. من گفتم‌: «من رو از عذاب نترسانید که در این وادی حسابی آب دیده شده‌ام. زودتر برویم شروع کنید.» با خونسردی گفت‌: «البته شما آدم با تجربه‌ای هستید ولی خواهش می‌کنم جوجه‌هایتان را قبل از فصل پاییز و در آمدن از تخم شمارش نکنید. ممکن است پوچ هم دربین آن‌ها وجود داشته باشد.» با اعتماد به نفس گفتم‌: «بحث جوجه نیست قربان. ما در این راه از مرغ هم جلوتریم. شتر مرغ شده‌ایم‌.» خندید و با اشاره سر به سربازی که در گوشه اتاق ایستاده بود دستور داد تا مرا به همان اتاق مرموز ببرند.

اورژانس

وارد شدیم‌. دستگاه‌های عجیب و غریبی آن‌جا بود‌. من را روی تخت خواباندند و دستگاه‌ها را به سرم وصل کردند. اپراتور دستگاه گفت شما به سال ۱۳۷۸ هجری شمسی برای قرار گرفتن در نقش مامان اقدس خانم منتقل می‌شوید. هنوز تا می‌خواستم بگم‌: «جان؟ من کجا می‌روم‌؟» که دیدم توی یک مجلس عروسی هستم و در لباس یک خانم ۵۵ ساله به عنوان مادر عروس دارم به مهمان‌ها خوش آمد‌گویی می‌کنم‌. با خودم گفتم این مدل عذاب رو ندیده بودیم‌. اینا می‌خوان چه بلایی سرم بیارن؟ نکنه الان سروکله پدر عروس پیدا بشه و هوس کنه … ؟ بر شیطان لعنت فرستادم و سرگرم کارهایی شدم که خیلی‌هایش را بی‌اراده انجام می‌دادم‌.

یک آن خواهر داماد اومد جلو و در حضور جمع متلکی گفت‌. من هم عصبانی شدم و شروع به داد و قال کردم که یک آن دیدم سرم دارد گیج می‌رود و زبانم در حال سنگین شدن است. تازه دو ریالی من افتاد که الان حال مامان اقدس خانم یعنی من بد می‌شود و او (‌من‌) را به بیمارستان می‌برند و آن‌جا کی منتظربیمار است؟ معلومه. دکتر گیج علی. که آن شب یکی از چندین سوتی پزشکی‌اش را انجام می‌دهد.

قلب ومغزم باهم قاطی شده بودو برطراح همچین عذابی هم آفرین وهم فحش آبداری نثار کردم‌. خلاصه مامان اقدس خانم وارد اورژانس شد و دکتر مورد نظر که همان جوانی خودم باشد با یک پرستار گیج‌تر ازخودبه بالین مریض آمد. تمام مراحل اتفاق آن شب‌، موبه مو، توسط خودم بر سر خودم آمد و واقعن عذاب از این بدتر امکان‌پذیر نبود که بر سرم آوردند. می‌خواستم خودم رو خفه کنم که بدیهی‌ترین چیزها را در معاینه و درمان بیمار در نظر نمی‌گرفتم و مامان اقدس خانم هم که نمی‌تونست حرف بزند وگرنه هرچی فحش بود به خودم داده بودم. القصه شش هفت ساعت استرس فول کشیدیم و در نهایت مامان اقدس خانم یعنی من دوباره به ملکوت اعلی پیوست‌.

یک‌آن ازجاپریدم ودیدم که روی همان تخت دراتاق مرموزهستم‌. انگار از کوه دماوند برگشته بودم‌. خسته و داغون و تا اپراتور خواست دهنش را باز کند گفتم‌: «آقا غلط کردم. جون هر کی دوست داری تمومش کن. عذاب بسه. این عذاب صدتای عذابهای جهنم بود‌. جان من ما رو به جای کس دیگه نفرست اون پایین. چیزهای ناجور‌تر هم هست که اگه در نقش آن‌ها بروم بدبخت می‌شوم‌. ای خدا غلط کردم . حوری کجایی‌؟ خانم کجایی‌؟ بیاین من رو نجات بدین.» مثل بچه‌های کوچک داد می‌زدم و گریه می‌کردم. افسر کشیک آمد داخل و گفت‌: «برای امشبش بسه. ببینیم اگر فردا هم مهمان ما بود تنبیه بعدی را برایش آماده کنیم.»

تا صبح روی تختم فقط کابوس عذاب‌های بعدی را می‌دیدم. با خودم فکر می‌کردم اگر در نقش فرنگیس‌، شیما‌، ماری‌، و ده‌ها زن دیگر که آن‌ها را آزار و اذیت کرده‌ام قرار بگیرم که بیچاره خواهم شد. صبح از هم‌اتاقی‌ام شنیدم که تا سپیده دم درحال تقلا کردن و جیغ و داد بوده‌ام‌. ساعت ده صبح اسمم را خواندندو مرا ازبازداشتگاه بیرون بردند. جلوی در حوری منتظرم بود. تادیدمش زدم زیر گریه. گفتم‌: «جان هر کی دوست داری کاری کن من رو دیگه این‌جا نیارن. قسم می‌خورم دیگه بچه خوبی بشم.»

سرم رو تو بغل گرفت و گفت‌: «دکترجون فکرمی‌کردم طاقتت بیشتر از این حرف‌هاست‌. نترس اگه خدا بخواد قراره تو اورژانس بیمارستان مرکزی بهشت کارکنی. من قولش رو ازخود معاون اجرایی بهشت گرفتم‌.» یک آن بوی عطربغل حوری من رو ازحال وهوای عذاب به حالی دیگر آوردوخودم رو محکم‌تر به حوری فشار دادم‌. حوری گفت‌: «ببین داری زیرقول و قرار‌هایت میزنی‌؟ قرارشد شلوغ نکنی دکی جون.» با خودم گفتم هر بهانه‌ای بیاورم اون می‌فهمه پس بهتره بایک عذرخواهی سرو ته قضیه را بهم بیاورم.

حوری من رو سوار ماشینش کرد و با هم به سمت بیمارستان مرکزی بهشت راه افتادیم‌. توی راه شروع کرد به نصیحت کردن که یادت باشه تو با سفارش من در اون‌جا کار می‌کنی و هرکار بدی که انجام بدی به پای من نوشته می‌شود و از این قبیل حرف‌ها.
بیمارستان

داخل بیمارستان شدیم و یک راست به دفتر مدیریت بیمارستان رفتیم‌. منشی مدیر پس از کسب اجازه ما را به داخل اتاق رییس بیمارستان راهنمایی کرد. پشت یک میز بزرگ کله کچلی دیده می‌شد که روی یک‌سری کاغذ خم شده بود و با صدای سلام حوری بالا آمد و من با دیدن قیافه رییس بیمارستان تقریبا داد زدم: «یا ابالفضل. خدایا. خودت کمک کن. بازم قراره زیر دست دکتر مسعودی کار کنم‌؟» حوری گفت‌: «مگه تو آقای دکتر را می‌شناسی‌؟» گفتم: «اختیار دارین. ارادت قلبی و عروقی خدمت ایشان داریم. ایشان یک سکته کامل به خاطر من داشته‌اند و من هم کمی ضرب دیدگی به خاطر ایشان.»

دکتر مسعودی که حالا از پشت میزش به این طرف آمده بود رو به حوری کرد و گفت‌: «پزشک سفارشی جناب معاون اجرایی همین گوساله است‌؟» صدای من در آمد که: «‌نخیر جناب آقای گاو. آقای معاون آدرس طویله رو اشتباهی داده بود.» حوری اومد وسط و گفت‌: «خجالت بکشید. دو تا دکتر. مثل خروس جنگی‌ها رو‌به‌روی هم آماده حمله شده‌اید‌.» گفتم: «خوب حوری عزیز. تو اگه بدونی این کاپیتان لیچ چه آدم بی‌شعوری بود در عالم خاکی. همه از دستش به عذاب بودند. من از کار خدا تعجب می‌کنم‌، چرا این آدمی که باعث آزار همه می‌شده رو گذاشته رییس بیمارستان مرکزی بهشت‌. خوب دکتر کم بود‌؟»

بجای حوری دکتر مسعودی جواب داد‌: «من ازکارخدا تعجب میکنم تو روباه مکارروکی به بهشت راه داده‌؟ برای توجهنم هم زیادیه.» من گفتم‌: «درهرصورت من حاضرم عذابهای جهنم و عذابهای بازداشتگاه بهشت رو ببینم ولی در یک‌جا با این دکتر از خدا بی‌خبر کار نکنم‌.» اونم جواب داد‌: «حالا کی تو رو راه داد این‌جا‌؟ مگه از روی نعش من رد بشی بخوای بیای این‌جا کار کنی.» هنوز جمله دکتر مسعودی تمام نشده بود که در باز شد و فردی وارد شد و داد زد‌: «جناب آقای معاون اجرایی بهشت تشریف فرما می‌شوند…»( ادامه دارد) دنباله داستان سه شنبه آینده...




نظرات() 


How do you grow?
سه شنبه 17 مرداد 1396 05:58 ق.ظ
Please let me know if you're looking for a article writer for your site.

You have some really great articles and I believe I would be a good asset.
If you ever want to take some of the load off, I'd absolutely love to write some material for
your blog in exchange for a link back to mine. Please send
me an e-mail if interested. Cheers!
@@@شایان@@@
شنبه 22 آبان 1389 10:46 ب.ظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند وبخارا را
فدای دوست خوبم بشم الهی چطوری عزیز
داداش مهرداد کشتی نگرفته خاکتم عزیز نوکرتم
وبلاگت عالیه داداش عالی
خوب من برم بدرود خدا نگاه دار
@@@شایان@@@
شنبه 22 آبان 1389 10:20 ق.ظ
درود بر شما مطالب وبلاگ زیبایی داری
____*-:¦:-*_____0♥0♥____♥0♥0
__*-:¦:-*____0♥0000♥___♥000♥0
_*-:¦:-*____0♥0000000♥000000♥0
_*-:¦:-*____0♥00000000000000♥0
__*-:¦:-*____0♥000000000000♥0
____*-:¦:-*____0♥00000000♥0
______*-:¦:-*_____0♥000♥0
_________*-:¦:-*____0♥0
______________,*-:¦:-*تقدیم به تو
_______________,*-:¦:-*
___0♥0♥_____♥0♥0,*-:¦:-*
_0♥0000♥___♥0000♥0,*-:¦:-*
0♥0000000♥000000♥0,*-:¦:-*
0♥00000000000000♥0,*-:¦:-*
_0♥000000000000♥0,*-:¦:-*
___0♥00000000♥0,*-:¦:-*
_____0♥000♥0,*-:¦:-*
_______0♥0,*-:¦:-*
_____0,*-:¦:-*تقدیم به شما
____*-:¦:-*_____0♥0♥____♥0♥0
__*-:¦:-*____0♥0000♥___♥000♥0
_*-:¦:-*____0♥0000000♥000000♥0
_*-:¦:-*____0♥00000000000000♥0
__*-:¦:-*____0♥000000000000♥0
____*-:¦:-*____0♥00000000♥0
______*-:¦:-*_____0♥000♥0
_________*-:¦:-*____0♥0
______________,*-:¦:-*
_______________,*-:¦:-*
___0♥0♥_____♥0♥0,*-:¦:-*
_0♥0000♥___♥0000♥0,*-:¦:-*
0♥0000000♥000000♥0,*-:¦:-*
0♥00000000000000♥0,*-:¦:-*
_0♥000000000000♥0,*-:¦:-*
___0♥00000000♥0,*-:¦:-*
_____0♥000♥0,*-:¦:-*
_______0♥0,*-:¦:-*
_____0,*-:¦:-*
____*-:¦:-*_____0♥0♥____♥0♥0
__*-:¦:-*____0♥0000♥___♥000♥0
_*-:¦:-*____0♥0000000♥000000♥0
_*-:¦:-*____0♥00000000000000♥0
__*-:¦:-*____0♥000000000000♥0
____*-:¦:-*____0♥00000000♥0
______*-:¦:-*_____0♥000♥0
_________*-:¦:-*____0♥0
______________,*-:¦:-*
........¸,.•´¨`•.( -.- ).•´¨`•.,¸
........¨`•-☆•--( “)(“ )-•-☆
دوست من واقعا دست مریض دار داستان زیبایی بود ممنون از تو که این طور داستان هایی را توی وبلاگت میگذاری واقعا عالی بود امیدوارم که همیشه در پناه سایه حق سربلند وشاد کام باشی بدرود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox